گوهرهای گرانبها: درسهایی از زندگی بزرگان برای نسل امروز
مقدمه: نامهای برای فرزندم
علامه عبدالله مامقانی، از مراجع بزرگ و مردی کمنظیر، کتابی اخلاقی به نام «مرآة الرشاد» نوشت. اما این کتاب، یک مخاطب خاص و عزیز داشت: فرزندش، محمدحسن. علامه در مقدمهی این کتاب، با دلی نگران و قلبی سرشار از مهر پدری، دلیل این کار را توضیح میدهد. او با فروتنی تمام، خود را «العبد الضعیف الفانی» (بندهای ضعیف و فانی) میخواند و نشان میدهد که عظمت حقیقی، در شناخت کوچکی خود در برابر خداوند است. او میدانست که عمر کوتاه است، فرصتها زودگذرند و هیچ تضمینی برای فردا نیست. او میترسید که اجل، فرصت تربیت فرزندانش را از او بگیرد.
با اضطرابی مقدس مینویسد:
«ترسیدم اجل سراغ من بیاید و بچههایم را تربیت نکرده باشم... این کتاب را برای تو نوشتم پسرم».
او این کتاب را نه فقط برای محمدحسن، که برای تمام نسلهای بعد از خود نوشت و از آنها خواست هر هفته یا حداقل هر ماه، آن را بخوانند تا این درسها ملکهی ذهنشان شود. داستانهایی که در ادامه میآید، چراغهایی هستند که همان بزرگان برای ما روشن کردهاند تا در پیچوخمهای زندگی، راه را گم نکنیم. اینها گوهرهای گرانبهایی هستند که از عمر و همتشان برای ما به یادگار گذاشتهاند.
--------------------------------------------------------------------------------
بخش ۱: ارزش هر لحظه (غنیمت شمردن عمر)
بزرگان ما به خوبی میدانستند که بزرگترین سرمایهی انسان، «عمر» اوست؛ سرمایهای که برخلاف هر گوهری در جهان، اگر از دست برود، دیگر باز نمیگردد. آنها هر لحظه را غنیمتی برای ساختن ابدیت خود میدانستند.
۱.۱. ساعتی برای فردا نیست: داستان آیتالله کمپانی اصفهانی
مرگ، بیخبرتر از آن است که فکرش را میکنیم. این داستانی است که من از دو لب پدر بزرگوارم شنیدم؛ ایشان شاگرد آیتالله شیخ محمدحسین کمپانی اصفهانی بود. پدرم نقل میکرد که روزی پس از پایان درس، استاد رو به او کرد و با خوشحالی گفت که از ایران برایش دندان مصنوعی فرستادهاند و چون دیگر صحبت کردن برایش سخت نیست، قصد دارد به زودی درس اصول جدیدی را شروع کند. شاگرد با خوشحالی خداحافظی کرد و به خانه بازگشت، غافل از اینکه این آخرین دیدار بود. پدرم ادامه میداد:
«صبح از خونه آمدم بیرون که برم درس... دیدم یکی از علما صدا زد... گفتم چه خبر؟ گفت آقای اصفهانی فوت شد».
تمام شد. تمام برنامهها و حسابوکتابها برای درس جدید، با رسیدن اجل به پایان رسید.
از این داستان میآموزیم
برنامهریزی برای آینده نیکوست، اما تکیه کردن به آن و موکول کردن کارهای امروز به فردا، خطایی بزرگ است. هیچکس از ما برگهی تعهدی از فرشتهی مرگ نگرفته است. هر لحظه که در اختیار داریم، تنها فرصت قطعی ما برای عمل است.
۱.۲. سه سال، ۱۵۰ جلد کتاب: همت علامه مامقانی
شاید باورش سخت باشد، اما علامه مامقانی، همین نویسندهی کتاب اخلاق، اثر عظیم و ۱۵۰ جلدی خود به نام «تنقیح المقال فی علم الرجال» را تنها در سه سال به پایان رساند. این کار چگونه ممکن شد؟ پدر راوی که از شاگردان علامه بود، این خاطره را نقل میکند: علامه در اواخر عمر، اتاقی در طبقهی بالای خانهاش داشت. با نردبان به آنجا میرفت و سپس نردبان را کنار میزد تا کسی مزاحم کارش نشود و ارتباطش با پایین قطع گردد. در گرمای طاقتفرسای نجف، با یک لنگ مشغول نوشتن میشد. حتی برای غذا خوردن هم وقت تلف نمیکرد؛ خانوادهاش غذا را لقمه لقمه میکردند و جلوی دستش میگذاشتند تا او حین کار، لقمهای بردارد.
اما این فقط تلاش انسانی نبود؛ برکتی الهی نیز پشت این همت پولادین بود. پدرم تعریف میکرد که شبی علامه حین نگارش کتاب، به شدت به کتاب «رهن» شیخ طوسی نیاز پیدا میکند. نیمهشب بود و کتاب در دسترس نبود. رو به ائمه اطهار (ع) میکند و عرضه میدارد که این کار برای خدمت به مذهب شماست، کمکم کنید. به او الهام میشود که میان انبوه کاغذپارههایی که برای دور ریختن کنار گذاشته بود، بگردد. با تعجب بلند میشود و در میان آن کاغذها، یک جلد از همان کتاب «رهن» شیخ طوسی را پیدا میکند! کارش را انجام میدهد و مطالب مورد نیازش را استخراج میکند. پس از اتمام کار، کتاب دوباره ناپدید میشود.
نتیجهگیری: برکت در عمر، نتیجهی تلاش خالصانه و جدیت بیوقفه است. این داستان نشان میدهد که وقتی همت و ارادهای پولادین با توکل و خدمت خالصانه همراه شود، خداوند نیز درهای رحمت و یاریاش را میگشاید و کارهایی فراتر از محدوده یک عمر طبیعی به انجام میرسد.
۱.۳. استراحت فقط در روز عاشورا: حکایت علامه طباطبایی
نظم و استمرار، دو بال پرواز در آسمان علم و معرفت است. علامه طباطبایی، صاحب تفسیر گرانسنگ المیزان، نقل میکرد که در تمام سالهایی که در نجف اشرف مشغول تحصیل و تحقیق بود، در طول سال فقط یک روز کار را تعطیل میکرد: روز عاشورا. در آن روز حزن و ماتم، دیگر دستش به کار نمیرفت.
این حکایت کوتاه، تفاوت عمیق دو نوع نگاه به زندگی را آشکار میکند:
طرز فکر بزرگان |
طرز فکر رایج |
«هر روز یک فرصت جدید برای کار است.» |
«چه زمانی تعطیلی بعدی فرا میرسد؟» |
«چگونه از این ساعت بهترین استفاده را ببرم؟» |
«چگونه این ساعت را بگذرانم؟» |
این تلاشهای بیوقفه زمانی به ثمر مینشیند که با یک نیت خالص و مبارزهای درونی همراه باشد؛ مبارزهای با بزرگترین دشمن انسان یعنی نفس خودش.
--------------------------------------------------------------------------------
بخش ۲: نبرد درونی (مبارزه با سستی و هوای نفس)
علامه مامقانی به فرزندش هشدار میدهد که بزرگترین مانع در مسیر کمال، نه دشمن بیرونی، که دشمنی درونی است. این دشمن، نفس امّاره و شیطان است که اگر نتواند انسان را به گناه آشکار وادار کند، او را با سلاح «سستی» و «بطالت» از پای درمیآورد.
۲.۱. وسوسهای در کنار کمد: داستان میرزای قمی
عظمت نبرد درونی میرزای قمی (صاحب قوانین)، از بزرگترین علمای شیعه، در داستانی شگفتانگیز آشکار شد. مردی برای سفر حج، تمام داراییاش را در یک کیسهی پول (همیون) گذاشته بود. در کشتی، دزدی کیسهی او را شناسایی کرد و به قصد سرقت، او را زیر نظر گرفت. مرد که متوجه شد راه فراری ندارد، کیسه را به دریا انداخت و فریاد زد: «یا امیرالمؤمنین! این امانت من نزد تو!». دزد که ناکام مانده بود، او را رها کرد. آن مرد پس از انجام اعمال حج، در عالم رؤیا دید که به او گفته شد: «امانت خود را در قم، از میرزای قمی بگیر».
او خود را به قم رساند و نزد میرزای قمی رفت. میرزا تا او را دید، از پشت کتابهایش همان کیسهی پول را بیرون آورد و به او داد. مرد با حیرت پرسید این چگونه ممکن است؟ آنجا بود که میرزا راز نبرد یک هفتهای خود با نفسش را فاش کرد. او گفت یک هفته در تنگدستی شدید به سر میبرد و در کمد خانهاش، پول شهریهی طلاب به امانت بود. یک هفته تمام، هر روز به سمت کمد میرفت تا مبلغی را به عنوان قرض بردارد، اما هر بار با خود میگفت: «تو چه میدانی تا یک هفته دیگر زنده باشی؟ اگر این پول را مصرف کنی و بمیری، دِین مردم بر گردنت میماند». او یک هفته با گرسنگی جنگید، اما به مال امانت دست نزد.
عظمت این نبرد را در خواب دیگری بهتر میتوان فهمید. شخصی، شیطان را با انبوهی طناب دیده بود. یکی از طنابها به شکل عجیبی قطور بود. پرسید این برای کیست؟ شیطان با خستگی پاسخ داد:
«مال اون کرهست. هرچی گردنش میندازن درمیاره. خسته کرده منو».
(منظور شیطان، میرزای قمی بود که کمی سنگینی گوش داشت).
قدرت اراده
بزرگترین پیروزیها در میدان جنگ با نفس به دست میآید. این داستان نشان میدهد که خودسازی و کنترل خواستههای درونی، گاهی از انجام بزرگترین کارهای علمی و اجتماعی هم سختتر و ارزشمندتر است. کسی که در این نبرد پیروز شود، شیطان را خسته و ناامید میکند.
۲.۲. دو روی یک سکه: موفقها و کمتوفیقها
چرا برخی افراد با همان عمر و امکانات ما، کارهای بزرگی انجام میدهند و برخی دیگر، کمتوفیق هستند؟ علامه مامقانی پاسخ میدهد: شیطان اگر در وسوسهی گناه شکست بخورد، انسان را با «کسل»، «بطالت» و «بیحالی» زمینگیر میکند. او ما را از دامهای بطالت بر حذر میدارد:
-
خواب زیاد: «کمسپاسترین عضو بدن، چشم است.» چرا؟ چون «هرچقدر به آن استراحت بدهی، باز هم طلب میکند.»
-
راحتیطلبی دائمی: دنیا جای آسایش مطلق نیست. دشمنان دین و حقیقت، شب و روز در حال تلاشاند؛ ما چگونه میتوانیم راحت باشیم؟
-
جمع کردن مال برای تعویض وسایل: اسیر شدن در چرخهی بیپایان تعویض موبایل، ماشین و وسایل زندگی، فرصت فکر کردن به اهداف بزرگتر را از انسان میگیرد.
-
صرف وقت در تفریحات و گفتگوهای بیهوده (گعدهها): عمر، گرانبهاتر از آن است که در گعدهها و مکالمات بیثمر تلف شود.
وقتی انسان در نبرد درونی پیروز شد، آنگاه میتواند در آزمونهای بیرونی مانند ثروت و مقام نیز سربلند بیرون آید و تقوای خود را به نمایش بگذارد.
--------------------------------------------------------------------------------
بخش ۳: ثروت حقیقی (ورع و خدا ترسی)
«ورع» یعنی خداترسی عمیق و پرهیز از هر چیز شبههناک. این ویژگی، ثروت واقعی مردان خداست که آنان را از لغزش در بزنگاههای سخت زندگی حفظ میکند.
۳.۱. این پول به من ربطی ندارد: داستان امام خمینی
یکی از برادران مرعشی خاطرهای شگفتانگیز از اوج ورع امام خمینی (ره) نقل میکند. در اوایل حضور امام در نجف، حوزه در مضیقهی مالی شدیدی بود. در همین زمان، آیتالله صدوقی از یزد، مبلغ بسیار هنگفتی را برای امام فرستاد. این پول، ثلث (یکسوم) اموال یک تاجر یزدی بود که وصیت کرده بود به مرجع تقلید وقتِ اکثریت مردم یزد داده شود. وقتی پول را خدمت امام بردند، ایشان آن را نپذیرفت.
فرمود: «کی میگه من مرجع تقلید یزدم و اکثریت از من تقلید میکنند؟ کی میگه؟ تو شهادت میدی؟»... [آورنده پول هرچه اصرار کرد، امام نپذیرفت و فرمود:] «به من ربطی نداره تا زمانی که ثابت نشه من مرجع اکثریت هستم پول تحویل نمیگیرم.»
آن فرد میگوید شش ماه دوندگی کردم. در آن زمان که نام بردن از امام خمینی جرم بود، با نامهنگاریهای خطرناک و تلاش فراوان، توانستم طوماری بلند از امضای معتمدین، بازاریان و فضلای یزد تهیه کنم که شهادت میدادند مرجع تقلید اکثریت مردم، امام خمینی است. تنها پس از ارائهی این سند محکم بود که امام پول را تحویل گرفت.
دقت در بیتالمال
ورع یعنی رعایت دقیق حقالناس و حدود الهی، حتی زمانی که همه چیز به نفع ما به نظر میرسد. این داستان، اوج امانتداری، خداترسی و شجاعت را در برابر بیتالمال و مسئولیت شرعی به نمایش میگذارد.
۳.۲. پول را به خانه پرت کردم: حکایت شاگردان آیتالله خویی
پس از رحلت آیتالله العظمی خویی، نمایندهی ایشان که مبالغ زیادی از وجوهات نزدش باقی مانده بود، به خانهی شاگردان برجستهی ایشان مراجعه کرد تا پولها را تحویل دهد و آنها را برای پذیرش مرجعیت آماده کند. ابتدا به در خانهی مرحوم آیتالله بهشتی رفت. ایشان در را بست و گفت: «من که نمیخواهم مرجع شوم. به من چه ربطی دارد؟».
سپس به در خانهی آیتالله سبزواری رفت. ایشان نیز پاسخ مشابهی داد: «به من ربطی ندارد». نماینده که از این پاسخها به شدت عصبانی شده بود، کیسهی پول را با خشم به داخل حیاط خانه پرت کرد و رفت. اما فردا صبح، پسر آیتالله سبزواری همان کیسهی پول را به خانهی نماینده بازگرداند و گفت: «این پول به ما ربطی ندارد».
نتیجهگیری: این داستان نشان میدهد که بزرگان دین، نه تنها به دنبال مقام و مرجعیت نبودند، بلکه از آن فرار میکردند، زیرا آن را مسئولیتی سنگین و امانتی الهی میدانستند که باید برای ذرهذرهی آن در روز قیامت پاسخگو باشند.
این خداترسی عمیق، نه تنها در مسائل مالی، بلکه در تمام ابعاد زندگی و به ویژه در نحوه برخورد با دیگران نیز خود را نشان میدهد.
--------------------------------------------------------------------------------
بخش ۴: قدرت اخلاق (مدارا و فروتنی)
علم و دانش اگر با اخلاق نیکو همراه نباشد، نه تنها تأثیری ندارد، بلکه گاهی به ابزاری برای غرور و دافعه تبدیل میشود. بزرگان ما با فروتنی و مدارا، قلبها را تسخیر میکردند.
۴.۱. این شیطان است، بیرونش کنید!: داستان طلبه تازهوارد
طلبهای جوان، فاضل و شاگرد میرزای بزرگ شیرازی، برای تبلیغ به ایران آمد. در اولین شهر، وارد مسجدی شد که واعظ قدیمی آن مشغول سخنرانی بود. طلبهی جوان که از نظر علمی خود را بالاتر میدید، با شنیدن حرفهای بیاساس واعظ، طاقت نیاورد و از میان جمعیت با غرور فریاد زد: «چه میگویی! بیا پایین!».
واعظ که سالها در میان آن مردم احترام داشت، از این تحقیر برآشفت. با زیرکی رو به مردم کرد و گفت: «یادتان هست گفتم شیطان گاهی در لباسهای مختلف وارد مسجد میشود؟ این همان شیطان است! بیرونش کنید!». مردم هم به طلبه حمله کردند، او را به شدت کتک زدند و از مسجد بیرون انداختند. طلبهی زخمی و دلشکسته، به نزد استادش میرزای شیرازی بازگشت. میرزا نگاهی به او کرد و نصیحتی کلیدی به او فرمود:
«بهت نگفتم نرو، تو اخلاق نداری. تو روش مردمداری بلد نیستی... میگذاشتی از منبر میامد پایین، یواشکی تو در گوشش میگفتی.»
علم بدون اخلاق
داشتن علم به تنهایی کافی نیست؛ روش درست انتقال آن و مدارا با مردم، گاهی از خود علم مهمتر است. تندخویی و غرور علمی، حتی حقترین و اثرگذارترین حرفها را هم بیاثر میکند و نتیجهای جز نفرت و دوری به بار نمیآورد.
۴.۲. کلید محبوبیت: نصیحت آیتالله سیستانی
آیتالله سیستانی در نصیحتی کوتاه اما عمیق، کلید تأثیرگذاری بر مردم را اینگونه بیان میکنند: «مردم به ما به خاطر شباهتی که با امام داریم احترام میگذارند. هرچه این شباهت در عمل بیشتر باشد، علاقهی مردم بیشتر میشود و هرچه کمتر باشد، علاقهی مردم کمتر شده و گاهی به نفرت میرسد.»
نکته کلیدی: این نصیحت، یک اصل طلایی برای هر جوان مسلمانی است که میخواهد در جامعه تأثیرگذار باشد. مردم به حرفها گوش نمیدهند، بلکه به عملها نگاه میکنند. شباهت عملی به الگوهای دینی، بزرگترین ابزار تبلیغ و محبوبیت است.
--------------------------------------------------------------------------------
نتیجهگیری نهایی: کارنامهای برای ابدیت
داستان زندگی این بزرگان، چهار ستون اصلی یک زندگی سعادتمند را به ما میآموزد:
-
غنیمت شمردن عمر: هر لحظه گوهری است که باز نمیگردد.
-
مبارزه با نفس: بزرگترین نبرد، در درون ماست.
-
خداترسی و ورع: ثروت حقیقی، ترس از حسابرسی الهی است.
-
اخلاق نیکو: علم بدون اخلاق، بیثمر و حتی مضر است.
علامه مامقانی در پایان سخنانش، نکتهای تکاندهنده را یادآوری میکند. او میگوید در روایات آمده است که اهل بهشت، بر هیچچیز از امور دنیا پشیمان نمیشوند، مگر بر یک چیز:
تنها حسرت اهل بهشت، برای ساعاتی است که در دنیا به یاد خدا نبودهاند.
بیایید این داستانها را نه فقط یک بار، بلکه مانند فرزندان علامه مامقانی، هر از گاهی مطالعه کنیم تا این درسها برایمان ملکه شود و چراغ راه زندگیمان باشد. چرا که در روز قیامت، همه پشیمان خواهند بود؛ نیکوکاران پشیمان از اینکه چرا بیشتر نیکی نکردند، و بدکاران پشیمان از کارهایشان. فرصت، همین امروز و همین لحظه است.